السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

118

سيره معصومان ( فارسي )

عبيده را از محلى كه بود با خود بردند . او در صفراء از دنيا رفت . قريش با كشته شدن اين سه نفر بسيار خوار گشتند . ابو جهل از خدا طلب پيروزى كرد و گفت : خداوندا ! هر كدام از ما را كه پيوند خويشى را بيشتر قطع كرده و ما را چيزهايى ناشناخته آورده همين بامداد از ميان بردار . در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد : « إِن تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُم الْفَتْح . . . » « 208 » حنظلة بن ابى سفيان به سوى على ( ع ) آمد و چون به دو نزديك شد ، على ( ع ) ضربتى با شمشير بر او نواخت و چشمانش درآمد و بر زمين افتاد . عاص بن سعيد بن عاص در پى جنگ روى به ميدان آورد كه على ( ع ) به ديدار او شتافت و وى را كشت . شيخ مفيد در ارشاد به نقل از ابو بكر هذلى ، از زهرى ، از صالح بن كيسان نقل كرده است كه فرزند عاص يعنى سعيد بن عاص ، در روزگار خلافت عمر بر وى وارد شد و در گوشه‌اى نشست . سعيد گفت : عمر به من نگريست و گفت : چه شده است كه فكر مىكنم در درونت نسبت به من چيزى مىگذرد ؟ آيا خيال مىكنى من پدرت را كشتم ؟ به خدا دوست داشتم كه من او را مىكشتم و اگر او را كشته بودم از كشتن يك كافر عذر و پوزش نمىخواستم . ليكن من در روز بدر بر او گذشتم و ديدم در پى جنگ مىتازد هم چنان كه گاو نر با شاخ خويش شتاب مىآورد ، پس او را رها كرده از وى كناره جستم . پرسيد : كجا اى پسر خطّاب ؟ ! على در برابر او مقاومت كرد و بر او دست يافت . به خدا قسم من از جايم تكان نخورده بودم كه على او را كشت . على در مجلس عمر حضور داشت . گفت : خدايا ! از تو آمرزش مىخواهم . شرك با هر آن چه در آن بود رفت و اسلام آن چه را كه در گذشته بود ، زدود . چرا مردم را بر من مىشورانى ؟ عمر از گفتن بازايستاد . سعيد گفت : بدان كه مرا شاد نمىدارد اگر قاتل پدرم كسى جز پسر عمويش على بن ابى طالب باشد . امية بن ابى خلف به اسارت افتاد . او را عبد الرحمن بن عوف اسير كرد . چشم بلال كه داشت خمير درست مىكرد ، بر اميه افتاد . دست از كار خويش كشيد و گفت : نجات نيابم اگر او نجات يابد . اين اميّه كسى بود كه در مكه بلال را شكنجه مىداد . او را در گرماى روز بيرون مىبرد و بر پشت مىخواباند و سنگى بزرگ و داغ روى سينهء او مىنهاد و مىگفت : پيوسته چنين شكنجه شوى مگر اين كه از دين محمد دست بردارى . بلال هم در پاسخ او مىگفت : « احد ، احد » پس بر وى احاطه كردند و او را كشتند . واقدى گويد : چون بنى مخزوم كشتگان را ديدند ، گفتند : كسى به ابو جهل دست نخواهد يافت ! فرزندان ربيعه ( عتبه و شيبه ) كشته شدند چون عجله كردند و مغرور شدند . بنى مخزوم دور ابو جهل را احاطه كردند و جامه و سلاحش را گرفته در بر عبد اللّه بن منذر پوشاندند . على كه فكر مىكرد اين شخص همان ابو جهل است ، به رويارويى او شتافت و به قتلش رساند در حالى كه مىگفت : من

--> ( 208 ) انفال / 19 ؛ اگر يك طرفه شدن كار را مىخواستيد ، ديديد . . .